تبلیغات
اسلام دین جاودانگی - داستانهای كوتاه
 
اسلام دین جاودانگی
عده ای با زهد کردند پرس ِجو __عده ای با عقل کردند جست ِجو--عده ای هم چون من ِ باده پرست --نیمه شب با باده کردند یاد از او--شب اف
درباره وبلاگ


(((روح پدرم شاد که می گفت به استاد--- فرزند مرا عشق بیاموز دگر هیچ )))رضا محمدی باتخلص شب افروز شاعر در سبک کلاسیک می باشم که از عزیزانم تقاضای ارسال آثار ارزشمندشان را دارم باشد که مجموعه ای زیبا فراهم شود 09100032381

مدیر وبلاگ : رضا محمدی (شب افروز)
نظرسنجی
برای سلامتی امام زمان(عج)مهمان شوید-التماس دعا










بعد از بیست و پنج سال زندگی تصمیم گرفتم یه جورائی از خانمم تشكر كنم

رفتم پیش مدیر و با هر بدبختی كه بود یه وام دومیلیون تومنی گرفتم و با هزار تا شوق و ذوق  رفتم دم طلا فروشی و اون سرویس زیبائی و كه همیشه خانمم میخ كوب می كرد و خریدم و رفتم خونه تو راه هزار تا نقشه می كشیدم كه چه جور بدم كه ذوق زده بشه یاد سالگرد ازدواجمون افتادم ولی چند روزی مونده بود چاره ای نداشتم بهترین فرصت بود ولی خوب تو این مدت كجا نیگرش می داشتم من  تو زندگی قفل و بست نداشتم همه چیزا پیش اون بود یه نقشه كشیدم تا رسیدم خونه بهش گفتم عزیزم  این

كادو رو آقا رضا به من داده امانته می خواد چند روز دیگه به همسرش بده یه جائی نیگرش دار بازش نكنیا آقا رضا و خانمش طبقه بالای ما میشستن . همیشه كارشون دعوا بود چند بار از من خواسته بود كه راض خوشبختیم و بهش بگم من فقط بهش می گفتم آدم باش  ولی انگار دیگه صداشون نمی اومد تا شب سالگرد ازدواجمون من گل و شیرینی و خریدم و اومدم خونه خانمم با تعجب گفت چه خبره بعد از شام كه همه دور هم جمع بودیم گفتم خوب حال عزیز دل من می ره كادوئی رو كه بهش دادم میاره تا همگی بازش كنیم خانمم گفت اونكه مال آقا رضا بود من با تعجب گفتم خوب منم آقا رضا هستم زد رودستش و گفت ولی من همون روز دادم خانمش آخه می خواست بره قهر

--------------------------------

داستان کوتاه هر اتفاقی بیفتد به نفع ماست

توی كشوری یه پادشاهی زندگی میكرد كه خیلی مغرور ولی عاقل بود

یه روز برای پادشاه یه انگشتر به عنوان هدیه آوردند ولی رو نگین انگشتر چیزی ننوشته بود و خیلی ساده بود
شاه پرسید این چرا این قدر ساده است ؟
چرا چیزی روی آن نوشته نشده است ؟
فردی كه آن انگشتر را آوره بود گفت: من این را آورده ام تا شما هر آنچه كه میخواهید روی آن بنویسید
شاه به فكر فرو رفت كه چه چیزی بنویسد كه لایق شاه باشد و چه جمله ای به او پند میدهد؟
همه وزیران را صدا زد وگفت
وزیران من هر جمله و هر حرف با ارزشی كه بلد هستید بگویید
وزیران هم هر آنچه بلد بودند گفتند
ولی شاه از هیچكدام خوشش نیامد
دستور داد كه بروند عالمان و حكیمان را از كل كشور جمع كنند و بیاوند
وزیران هم رفتند و حکیمان کل کشور را آوردند
شاه جلسه ای گذاشت و به همه گفت كه هر كسی بتواند بهترین جمله را بگوید جایزه خوبی خواهد گرفت
هر كسی یه چیزی گفت
باز هم شاه خوشش نیامد
تا اینكه یه پیر مردی به دربار آمد و گفت با شاه كار دارم
گفتند تو با شاه چه كاری داری؟
پیر مرد گفت برایش یه جمله ای آورده ام
همه خندیدند و گفتند تو و جمله، ای پیر مرد تو داری میمیری تو راچه به جمله
خلاصه پیر مرد با كلی التماس توانست آنها را راضی كند كه وارد دربار شود
شاه گفت تو چه جمله ای آورده ای؟
پیر مرد گفت
جمله من اینست
"هر اتفاقی كه برای ما می افتد به نفع ماست"
شاه به فكر رفت و خیلی از این جمله استقبال كردو جایزه را به پیر مرد داد پیر مرد در حال رفتن گفت
دیدی كه هر اتفاقی كه می افتد به نفع ماست
شاه خشمگین شد و گفت چه گفتی؟
تو سر من كلاه گذاشتی
پیر مرد گفت نه پسرم
به نفع تو هم شد چون تو بهترین جمله جهان را یافتی
پس از این حرف پیر مرد رفت
شاه خیلی خوشحال بود كه بهترین جمله جهان را دارد
دستور داد آن را روی انگشترش حك كنند
از آن به بعد شاه هر اتفاقی كه برایش پیش میآمد میگفت:
هر اتفاقی كه برای ما میافتد به نفع ماست
تا جائی كه همه در دربار این جمله را یاد گرفند و آن را میگفتند كه هر اتفاقی كه برای ما میافتد به نفع ماست
یه روز پادشاه در حال پوست كندن سیبی بود
كه ناگهان چاقو در رفت و دو تا از انگشتان شاه را برید و قطع كرد
شاه ناراحت شد و درد مند
وزیرش به او گفت
هر اتفاقی كه میافتد به نفع ماست
شاه عصبانی شد و گفت
انگشت من قطع شده تو میگوئی كه به نفع ما شده
به زندانبان دستور داد تا وزیر را به زندان بیندازد و تا او دستور نداده او را در نیاورند
چند روزی گذشت
یك روز پادشاه به شكار رفت و در جنگل گم شد
تنهای تنها بود ناگهان قبیله ای به او حمله كردند و او را گرفتند و می خواستند او را بخورند
شاه را بستند و او را لخت كردند
این قبیله یك سنتی داشتند كه باید فردی كه خورده میشود تمام بدنش سالم باشد
ولی پادشه دو تا انگشت نداشت
پس او را ول كردند تا برود
شاه به دربار باز گشت و دستور داد كه وزیر را از زندان در آورند
وزیر آمد نزد شاه و گفت با من چه كار داری؟
شاه به وزیر خندید و گفت
این جمله ای كه گفتی هر اتفاقی میافتد به نفع ماست درست بود
من نجات پیدا كردم و این به نفع من شد
ولی تو در زندان شدی این چه نفعی است
شاه این راگفت و او را مسخره كرد
وزیر گفت اتفاقاً به نفع من هم شد
شاه گفت چطور؟
وزیر گفت شما هر كجا كه میرفتید من را هم با خود میبردید
ولی آنجا من نبودم
اگر می بودم آنها مرا میخوردند
پس به نفع من هم بوده است
وزیر این را گفت و رفت .

شب افروز19/2/90






آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی